تبلیغات
korean happy school - surprice

طراحی سایت

قالب وبلاگ

طراحی سایت


korean happy school
باران باش و ببار و نپرس كاسه های خالی از ان كیست.......... سخنی از كوروش بزرگ
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 آبان 1390 توسط َaysouda-admin
سلام به تریپل اسی ها راستی از این به بعد تصمیم گرفتم بیشتر از دبل اس اپ كنم 
خوب نتایج ثبت نام هم این شد كه انیتا جون(گیتی)رو انتخاب كردیم(البته فریماه جونم ببخشید قول میدم دفعه دیگه تو رو بذارم)
خوب برید ادامههههه این داستان یه پارتیه و خماری نداره پس برید حالشو ببرید
اهان و نظر هم فراموش نكنید!!كاملا محترمانه تذكر دادم!!
جمله امروز:
        به همه عشق بورز،به تعداد كمی اعتماد كنت و به هیچ كس بدی نكن
                                                                                 شكسپیر


انیتا:اه فكر نمیكردم انقدر سخت باشه!!اووف خامه كو؟توت فرنگی هارو كجا گذاشتم؟اهان این جاست"
كیكو گذاشت تو فر رو درش رو بست گفت:اخییییییییی خسته شدم!!نگاهی به ساعت كرد و از جا پرید واییییییییییی الان میادش!!
امروز 26 تولد یونگی و سومین سال ازدواج یونگی و انیتا بود و انیتا تصمیم گرفته بود كه یه كیك با دست پخت خودش درست كنه(بیچاره داداشم)
با خودش گفت:ها ها الان دهنش باز میمونه!"
زنگ در خورد و رفت درو باز كرد و پشت در كسی نبود جز........
انیتا:سلاااااااااااام
یونگی خیلی بی حال:سلام انیتا برو برام شامپاین بیار!!(اوه اوه)
انیتا با لبخند :نداریم!!
یونگی:پس شربت بیار!
انیتا دوباره با لبخند : نداریم
یونگی:پس ما تو این خونه لعنتی چی داریم؟
انیتا دوباره با لبخند :مهر محبت صفا عشق مهربانی ..............
یونگی با عصبانیت:اهههههههههههه از كله صبح تا بوق  شب میرم سگ دو میزنم بعد میایم خونه حتی یه لیوان ابم كسی نمیده دستمون(چه پر روئه هااااااااا)
انیتا هم با عصبانیت:بله بله بار اخرت باشه سر من داد میزنی هاااا مگه من نوكرتم؟بعدش خوندن بزن برقص از كی تا حالا شده كار كردن؟من بدبخت از صبح بلند میشم هزار تا كار میكنم غر نمیزنم اونوقت تو هی غر بزن!!اصلا میدونی امروز چه روزیه؟
یونگی:معلومه كه میدونم 3 نوامبر 2011(همینه دیگه؟)
انیتا با قیافه وارفته:از كجا میدونستی؟
یونگی:مگه میشه ادم جشن تولدش رو یادش نباشه؟ضایع شدی؟
انیتا:نخیرم اصلانم ضایع نشدم(هه هه اره جون خودت!)
یونگی:چرا شدی!
انیتا:نه
یونگی:چرا
انیتا:نه 
یونگی:چرا
انیتا:اه ول كن دیگه 
یونگی:خیله خوب الان چی كار كنیم؟
انیتا:جشن میگیریم!!
یونگی خیلی بلند:مواااااااااااااااااااااااااافقم!!
انیتا: پس من كیكو بیارم !
انیتا رفت و كیك و اورد و با خامه و توت فرنگش روشو تزئیین كرد
یونگی:قیافش كه به نظر خوب میاد
انیتا:معلومه دست پخت منه باید خوشگلو خوشمزه باشه!(اعتماد به نفسو)
یونگی :حالا میفهمیم 
خواست كه از كیك بخوزه كه انیتا با جیغ گفت:نههههههههههه اول باید شمع رو فوت كنی!!
یونگی: اهان راست میگی خوب برو شمع بیار
انیتا شمع ها رو اورد گذاشت رو كیك و با هم خوندن:
تولد تولد 
تولدت مبارك
مبارك مبارك تولدت مبارك
بیا شمع ها رو فوت كن تا صد سال زنده باشی
تولدت مبارك(اووووووووووخی چه رمانتیك)
انبتا:حالا شمع ها
یونگی هم شمع ها رو فوت كرد و گفت: حالا هم وقت كیكه
خلاصه كیك بریدنو یونگی هم یه قاچ بزرگ برداشت و گذاشت تو دهنش
انیتا:خوبه؟؟؟چطوره؟؟
یونگی كه انگار داشت میورد بالا گفت:اه اه افتضاحه!!
و دستمالو گرفت جلو دهنش و سرفه كرد
انیتا:جدییییییییییییییییی؟
یونگی:پ ن پ خوشمزه اس منم تنم میخواره دارم دروغ میگم!!(هه هه چه چرت)
انیتا:اخه چرااااااااااااااااااا؟
یونگی: اینو دیگه من باید ازت بپرسم!!توش چی ریخته بودی؟
انیتا خیلی مظلوم :خوب ارد تخم مرغ شیر شكر..........
یونگی با دست پاچگی:ششش..ككك........شكر؟
انیتا:خوب اره دیگه پ ن پ انتظار داشتی نمك بریزم؟
یونگی:خوب راستش یه مشكلی وجود داره!!
انیتا :مثلا چی؟؟
یونگی:خوب اونروزو یادته كه رفته بودی خونه بهار اینا؟
انیتا:اره و شما این جا تنها بودی!!
یونگی:خوب ........من یه .....كاررررریی كردم!!
انیتا با قیافه ای كاملا جدی:هئو یونگ سنگ حرف میزنی یا نه؟
یونگی نفس عمیغی كشید گفت:خوب بسته پودر ماشین لباس شویی خراب شد و من بقیش و ریختم تو شیشه شكر كه خالی بود!!!!!!!!!!
انیتا:چی؟؟؟؟؟
یونگی:همین دیگه
انیتا:یعنی الان من به جای شكر توی این پودر لباسشویی ریختم؟؟
یونگی با شرمندگی:بله
یونگی  انتظار داشت كه انیتا یكی بزنه تو گوشش و سرش دادا بزنه و .........
اما با تعجب به انیتا نگاه كرد كه دلش رو گرفته بود بلندمیخندید 
انیتا:ها ها ها ها هئو یونگ سنگ تو یه كودنی ها ها ها ها ها پودر لباس شویی به جای شكر ها ها ها ها واییییی دلم ها ها
یونگی هم كه دید اوضاع خطری نیست خیالش راحت شد و خندید خلا صه این كه هر دوشون كلی خندیدن بعدش هم رفتن سه كیلو بستنی خریدن و با هم خوردن(اه هوس كردم)
الان 40 سال از اون روز میگذره و انیتا و یونگی در حالی كه با عصا راه میرن و دندوناشون ریخته هر سال یاد اون جشن تولد میافتن و با هم میخندن


واییییییییییی میدونم خیلی چرت بود میانه ولی مغزم دیگه كار نمیكرد خیلی خوابم میام من رفتم راستی بنظرید هااااااااااااا








.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
 [ tinychat.com/vfdchatroom ]